شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه 28 آبان1391
م : ن : حسین غلامی

ماهی تشنه

تقدیم به دلشوره های مادرانه ات

...

آسمان تشنه، اشک ها جاری

چشم ها شور و زخم ها کاری

در میان دو رود سرگردان

ماهی تشنه در بغل داری

دست و پا میزند نگاه فرات

آه باران، چرا نمی باری؟!

کودکی تشنه باشد اما تو

دست را روی دست بگذاری؟!

تشنگی، دلهره، پریشانی

یک زن و اینهمه گرفتاری

به فدای دل پریشانت

این تویی که در اوج ناچاری

می روی مثل مادر موسی

کودکت را به نیل بسپاری

دل به دریا زده است چشمانت

می کنی باز آبروداری

آه بانو، چقدر دشوار است

در خودت گریه را نگهداری

"آیت الکرسی" است روی لبت

در دلت حرف های بسیاری

...

" وَ مِنَ الماءِ کُلُّ شَی ءٍ حَیّ "

که حسین است زندگی ...آری




دوشنبه 8 آبان1391
م : ن : حسین غلامی

آخرین دیدار

درست ساعت ده، در حوالی پاییز

کنار پاتوق گنجشک های سر به هوا

کمی عقب تر از آن کاج کاملاً مرده

میان خش خش برگ و سکوت پنجره ها

 

نگاه خیره ی من روی قوطی کبریت

حضور وسوسه انگیز اولین سیگار

به لطف عقربه ها اضطراب میگیرد

نفس نفس زدن من در آخرین دیدار

 

همان دقیقه که باران گرفت، حس کردم

نگاه منتظرم قطره قطره تر می شد

صدای آمدنت را به چشم میدیدم

قدم قدم غزلم عاشقانه تر می شد

 

هوای آمدنت سرد و دستهایت سرد

و من ... که آمده بودم برای استقبال

بگو کجا بروم بی تو بعد از این همه وقت

بگو کجا بروم بی تو بعد از این همه سال ؟!!!

 




جمعه 22 اردیبهشت1391
م : ن : حسین غلامی

اشتباه

بیا و چشم مرا غرق ماه کن بانو

دوباره حال مرا رو به راه کن بانو

بلند کن سرِسنگینِ سر به زیری را

کمی به دور و برت هم نگاه کن بانو

بیا دوباره در آغوش اولین دیدار

و آخرین غزلم را تباه کن بانو

دوباره خط بزن این شعرهای مبهم را

تمام دفتر من را سیاه کن بانو

چه اشتباه قشنگی ست دل به هم دادن

بیا به خاطر من اشتباه کن بانو ...




شنبه 26 فروردین1391
م : ن : حسین غلامی

داستان موسی




شنبه 8 بهمن1390
م : ن : حسین غلامی

چشمهایت

زل زدم تا به چشم تو دیدم

بیش از اندازه آسمان آبیست

حسّ پرواز میدهد چشمت

لحظه ها، لحظه های بی تابیست

 

در هوای نگاه تو این بار

شعر، آبستن کبوتر بود

شعر، آبی، به رنگ چشمانت

کودکی که شبیه مادر بود

 

شعر یک اتفاق پیچیده ست

شاید این راز ماجراجوئیست

دل به دریا زدند شاعرها

شعر، آغاز ماجراجوئیست

 

می توان با تو ابر شد، حتی -

- می توان گریه کرد در باران

میشود بی خیال چتر شد و ...

پرسه زد مثل مرد در باران!!




چهارشنبه 20 مهر1390
م : ن : حسین غلامی

قفس

وقتی دوباره یاد تو بیداد می کند

طبعم تو را به سبک غزل یاد می کند

قانونِ نانوشته ی شعر است، بی گمان

این باغ مرده را غزل آباد می کند

مثل همیشه دست خودم نیست واژه ها

مثل همیشه دست تو ایجاد می کند

از من بگیر بال و پرم را قفس بده

گاهی پرنده را قفس آزاد می کند!!




یکشنبه 23 مرداد1390
م : ن : حسین غلامی

مرغ عشق ها!!

چیزی نمانده از من و از حس و حال من

پر میزنی دوباره به شوق وصال من؟!

بگذار با خیال تو خوش باشم و همین

من خوش خیال باشم و تو بی خیال من!

وقتی که روبروی منی، حرف میزنی

گم می شود میان لبت قیل و قال من

حرفی بزن دوباره و بشکن سکوت را

چیزی بگو که تازه شود حس و حال من

گاهی خیال می کنم از من بریده ای

ای کاش اشتباه شود احتمال من

بانوی روزهای خوش چند وقت پیش

بگذار پا به پات بیاید غزال من

این مرغ عشق ها چقدر بی سلیقه اند

بد آمده دوباره چرا باز فال من؟!!

می خواهم از خودم بپرم تا هوای تو

اما دوباره باز شکسته است بال من

پر می زنی دوباره به شوق وصال من؟!!

... بگذار بی جواب بماند سوال من




دوشنبه 12 اردیبهشت1390
م : ن : حسین غلامی

مرا خلاصه ترین اتفاق دنیا کن!!

یا امام الرئوف ...

مرا به وسعت آیینه ها تماشا کن

هزار تکه شدن را دوباره معنا کن

منم، همین منِ تا چند لحظه پیش از این

ببین شکسته شدم، خوب تر تماشا کن!!

هزار آینه، تصویرهای تو در تو

مرا میان هزاران هزار، پیدا کن

مرا به حُرمت این چند قطره اشکی که

به پای حضرتتان ریخت، نذر اینجا کن

هزار قفل بدون کلید آوردم

تو قفل های دلم را یکی یکی وا کن

شبیه مصرع پایانی رباعی ها

مرا خلاصه ترین اتفاق دنیا کن ...




پنجشنبه 23 دی1389
م : ن : حسین غلامی

این شب ها...

از این شب ها که بی تو مانده ام تنها چه دلگیرم

من از تو، از خودم، از دست این شب ها چه دلگیرم

قلم، کاغذ، غزل، شمع و کمی هم بال پروانه

از این موضوع تکراری، از این انشا چه دلگیرم

از این شب ها که دائم، فکر تو در جانم افتاده

از این افکار سرگردان، از این «این ها» چه دلگیرم

نه این دنیا، که آن دنیا همین آش و همین کاسه است

از این بخت و از این بختک که افتاده به روی ما چه دلگیرم

بیا کابوس این شب های یلدا را فراهم کن

بیا آماده ام امشب برای تو ولی اما ...




سه شنبه 14 دی1389
م : ن : حسین غلامی

ناز

« این رشته سر دراز دارد »

این قافیه قصد ناز دارد

نبض غزلم نمی زند باز

انگار به تو نیاز دارد ...




پنجشنبه 9 دی1389
م : ن : حسین غلامی

بی تو ...

سرشار استعاره ام اما قبول کن

با بودن تو، شاعری ام کور می شود!

این حال شاعرانه ی من نیمه های شب

وقت نبود توست که اینجور می شود...




جمعه 7 آبان1389
م : ن : حسین غلامی

باز هم برای داداش عزیزم اسماعیل

من و همین دو سه بیت و سری که درد گرفت

دوباره دست دلم را نگاه مرد گرفت

دوباره خاطره های گذشته اش رو شد

دلم به یاد نگاهی که کرد، گرفت

مرا به یاد خودش تا گذشته ها پر داد

ولی خودش پرید و مرا آه سرد گرفت

غبار خاطره ها ماند و چشم خیس منو

من و همین دو سه بیت و سری که ...




شنبه 1 آبان1389
م : ن : حسین غلامی

خاطره باران

من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنیست

بی چتر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنیست

پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست

با تو، صدای بارش باران شنیدنیست

ابری و چکّه می کنی و مست می شوم

طعم لبان خیس تو حالا چشیدنیست!!

خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تو

تصویر خیس قطره ی باران کشیدنیست

این جاده با تو تا همه جا مزّه می دهد

این راه ناکجای من و تو، رسیدنیست؟!!

باران ببار!! بهتر از این که نمی شود

من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنیست!!




شنبه 1 آبان1389
م : ن : حسین غلامی

زائر

باید میان صحن تو شاعر شوم ولی

قسمت نمی شود که مسافر شوم ولی

پابوس تو غزل به غزل صف کشیده ام

شاید میان شعر تو زائر شوم ولی ...




دوشنبه 15 شهریور1389
م : ن : حسین غلامی

سکوت مرگبار!!

تمام می شوم شبی در این سکوت مرگبار

در این حصار لعنتی، کویر لوت مرگبار

دو دست رو به آسمان ، دعای مرگ کرده ام

مگر اثر کند دعا ، در این قنوت مرگبار

درخت توت باغ را ، به زهر، آب دادمش

دگر رسیده میوه ی درخت توت مرگبار

تمام شد زمان و من ، در انتظار مردنم

صدای ضجّه می رسد، بزن فلوت مرگبار!!

.......................................................................

سلام دوستان خوبم.

۱. ببخشید اگه خیلی تلخ گفتم.

۲. خودم خوشم نمیاد زود به زود آپ کنم اما شاید برای شروع راه، تمرین خوبی باشه

۳. انتقاداتتون دلگرمم می کنه.

۴. ارادت




یکشنبه 14 شهریور1389
م : ن : حسین غلامی

ذغال فشرده!!

خودکار گم شده است و مرا شعر برده است

این شانس لعنتی من انگار مُرده است

سر در گُمم، خموش و غزل خوان و بی حواس

عاشق که نیستم، دل من را که بُرده است؟!!

آنقدر سربه زیرم و مثبت که مادرم

دست مرا به دست غزل جان سپرده است!!

دوده نشسته روی غزل های دفترم

اینها همه خواص ذغال فشرده است!

...

شکر خدا که نبض غزل هام می زند

طبع بلند شاعری من نمرده است...




جمعه 12 شهریور1389
م : ن : حسین غلامی

... فرشته ای

بالای بستر تو نشسته فرشته ای

تسبیح گریه است به دست فرشته ای

دائم نگاه می کند و گریه می کند

چشمان پر زخواهش و مست فرشته ای

دارد دعا برای شفای تو می کند

با دست های خالی و خسته ، فرشته ای

اینجا همه برای تو قرآن به سر شدند

آنجا دخیل قافیه بسته ، فرشته ای

در خواب دیده ام که همین چند لحظه پیش

حکم اجابت است به دست فرشته ای

بیدار شو دوباره بیا تا بخوانمت

... بالای بستر تو نشسته فرشته ای

واسه همه مریضا مخصوصا خانم رادمهر دعا کنید.




چهارشنبه 10 شهریور1389
م : ن : حسین غلامی

گره

باید تو را شبیه غزل ها مرور کرد

باید به حس بودن با تو غرور کرد

شکر خدا که خورده دلم با دلت گره

باید کشید این گره ها را و کور کرد!!




شنبه 6 شهریور1389
م : ن : حسین غلامی

تقدیر

بعد از تو من به هیچکس عادت نمی کنم

بی سر شوم٬ به عشق خیانت نمی کنم

سهم من از تو٬ تک تک این خسته واژه هاست

تقدیر ما دوتاست ...... شکایت نمی کنم




شنبه 6 شهریور1389
م : ن : حسین غلامی

اسمال طلا

باور کن از تمامی دنیا بریده ام

خسته شدم ٬ به آخر خطم رسیده ام

این روزهای بی تو چقدر سخت می رود

اصلا بگو که چند ساله تورا من ندیده ام ؟!!

لعنت به سرنوشت ٬ به دنیا و آدما

ای تف به روزگار و به بخت دریده ام

خالیست جایت ای غزل ناب دفترم

ای واژه واژه های دل داغ دیده ام

ای آخرین رفیق ٬ خداحافظت عزیز

اسمال طلای صحن به آتش کشیده ام

 

شادی روح زنده یاد اسماعیل صدوقی صلوات